منوچهر خان حكيم
315
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
آمدند . والى سرانديب ، كمر خدمت بر ميان بسته ، چنان خدمتى كرد كه در خور و لايق آن شهريار بود . پس آن پياده در مجلس نشسته بود ، اسكندر نام و نسب او را از جهان شاه پرسيد . جهان شاه گفت كه : اى خداوند ! اين دلاور ، پادشاهزادهء ملك هندوستان است ، پدرش را شاه سعدان مىگفتند و او را بهزاد نام است . اسكندر اشاره كرد تا بهزاد را سراپا مخلّع ساختند و گفت : چندى مكث كن كه ان شاء اللّه ببينيم چون خواهد شد .